ما کجاییم ؟!
« به نام تو »
عنوان خبر این بود : «مردی برای جلوگیری از ربوده شدن پسرش، او را زنجیر كرد!» ، اما متن خبر دردناک تر از آن و تصویری از کودک با نگاه دلخراشش! ماجرا از این قرار بود که دختر چهار ساله ی این پدر را چند ماه پیش ربوده بودند و او برای جلوگیری از ربوده شدن پسرش او را به زنجیر کشیده است. شغل تو رانندگی است و فرزند کوچکش را با زنجیر به نردهای در كنار یكی از خیابانهای محل توقف موتور خود میبندد و تا زمانی كه از كار برمیگردد این كودك باید در همین وضعیت بماند.

ما کجاییم ؟! سوالی کوتاه اما به وسعت عالم و بشریت! آیا سهم این کودک از زندگی زنجیر است؟! چه تفاوتی بین این کودک و کودکی که با ماشین آخرین مدل ، همراه پدرش پس از صرف یه بستنی جانانه وارد باشگاه تنیس میشن ، هست ؟! نگاه پر پرسش این کودک مرا وادار به نوشتن کرد. آیا می توان کاری کرد؟! فردی بود که می گفت: « مارکس برای این افراد کاری نتوانست بکند، آنوقت ما چکار می توانیم بکنیم؟!» اما من همچنان امیدوارم...
پس که اینطور !!
« به نام تو »
داشتم خبرای روز رو مرور می کردم که رسیدم به خبر معارفه ی مدیر عامل جدید ایسنا. این به خودیِ خود خبر جذابی نبود! اما تو همون لحظه که داشتم خبر منتشر شده رو نگاه می کردم، متوجه عکسی از مراسم شدم! عکسی از محمود احمدی نژاد در حال سخنرانی. خوب، این هم به خودیِ خود عکس جذابی نبود! اما عکس وقتی جذاب شد که با کمی دقت بیشتر به تصویر نگاه کردم و ناخواه گفتم : پس که اینطور ! و این مطمئنا آغاز یک پروژه ی عظیم بود ! سوالی را در ذهنم مرور کردم! پرچم کشورم چه رنگی بود ؟!! سبز و سفید و قرمز - سبز و سفید و قرمز - سبز و سفید و قرمز - آبی و سفید و قرمز - آبی و سفید و قرمز و ... ! حتما مصلحت این بوده که سبز، آبی بشه! من که اصلا نفهمیدم!!

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم !
« به نام تو »
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا كه می بینم
كسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم
تن یخ كرده، آتش را كه می بیند چه می خواهد؟
همانی را كه می خواهم، ترا وقتی كه میبینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شك دیگران بیهوده می جویند تسكینم
تو آن شعری كه من جایی نمی خوانم، كه میترسم
به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم كرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند
كه این من، این من آرام، در مردن به جز اینم !
« استاد محمدعلی بهمنی »
