امروز:

نـازنـیـــن ربـــــــط نـدارد بـــه تـــو دلتـــنــگــی مــن ...

» نوع مطلب : شاعرانه ،

به جهنــم که مـن از عشق تو مـــردم ، مگـــــــه نه ؟     

و غمــی غیـــــــر فـراق تــو نخـــوردم مگــــــه نـــه  ؟           

درقمـاری که من و عشـق تــو شــرکــت کــــــردیـم 

به جهنــم که بجـــز باخـــت  نـبــــردم ، مگـــــه نه ؟

مشکــلـی نیـســت کــه از داغ فـــــــــــراق رخ تـــو

ســـر به دامان غم و غصـــه سـپــردم ، مگــــــه نه ؟

نـازنـیـــن ربـــــــط نـدارد بـــه تـــو دلتـــنــگــی مــن 

و دلی خسـته که از پـیش تـو بــردم ، مگــــــه نــه ؟

خوش به حالم که زمان بود و من کشته ی عشق   

قـــبــل از عشــق تــو دلارام نــمـــردم ، مگـــــه نه؟

 

« جواد مزنگی »

 


نوشته شده در : دوشنبه 25 مرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .

من و تریبونی به نام نویسا !

» نوع مطلب : روزمرگی ،

اینترنت را دنیای مجازی می دانند اما برای من نویسا چنین نیست. نویسا برای من مثل یک دوست است که گهگاهی رازهایم را برایش تعریف می کنم! از همه چیز و همه کس برایش می گویم. از حرف هایی که مستقیم نمی توان به کسی گفت، از دلتنگی ها و هزاران ناگفته ی دیگر. نویسا برای من نویساست !
....................................................................................................
پ ن : هوای تبریز گرم و ملال انگیز است بخصوص تو باشی و ...


نوشته شده در : چهارشنبه 20 مرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .

I can't speak english very well !!

چند روز پیش برای کاری قرار بود از انگلیس با من تماس بگیرند، اما یک مشکل بسیار بزرگ داشتم و آن اینکه، من انگلیسی بلد نیستم ! بالاخره یک آقای خوش برخوردی تماس گرفت و با لهجه ی { بد } بریتانیایی شروع به صحبت کرد، وقتی حرفش تمام شد، گفتم : I can't speak english very well !! از تغییر لحن صدایش معلوم بود که انتظار این حرف را نداشت. بعد با آرامش صحبت کرد و من هم تا جایی که می توانستم جوابش را دادم! اما این یک طرف قضیه بود، بعد از چند روز باز هم تماسی از یک شماره ناشناس {مثل تلفن همگانی} داشتم، فکر کردم یکی از دوستانم باید باشد. گوشی را برداشتم و سلام دادم. اینبار من بودم که جا خوردم! یک خانم خوش صدایی که انگلیسی صحبت می کرد، اسم مرا گفت و بابت ثبت نام من { برای کار خاصی } سوال کرد. گفتم که شما ؟! از کجا تماس گرفتید؟! خودش را معرفی کرد و گفت : از کشور چین تماس گرفتم. گفتم از { ؟ } تماس می گیرید؟ گفت : بله ! خلاصه، حسابی جالب بود، تو طول یک هفته فهمیدم که چقدر از دنیا عقبم ! این هنوز یک زبان بود که نمی دونستم، چه چیزهایی که باید یاد بگیرم و تنبلی می کنم !!


نوشته شده در : دوشنبه 18 مرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .