نـازنـیـــن ربـــــــط نـدارد بـــه تـــو دلتـــنــگــی مــن ...
به جهنــم که مـن از عشق تو مـــردم ، مگـــــــه نه ؟
و غمــی غیـــــــر فـراق تــو نخـــوردم مگــــــه نـــه ؟
درقمـاری که من و عشـق تــو شــرکــت کــــــردیـم
به جهنــم که بجـــز باخـــت نـبــــردم ، مگـــــه نه ؟
مشکــلـی نیـســت کــه از داغ فـــــــــــراق رخ تـــو
ســـر به دامان غم و غصـــه سـپــردم ، مگــــــه نه ؟
نـازنـیـــن ربـــــــط نـدارد بـــه تـــو دلتـــنــگــی مــن
و دلی خسـته که از پـیش تـو بــردم ، مگــــــه نــه ؟
خوش به حالم که زمان بود و من کشته ی عشق
قـــبــل از عشــق تــو دلارام نــمـــردم ، مگـــــه نه؟
من و تریبونی به نام نویسا !
....................................................................................................
پ ن : هوای تبریز گرم و ملال انگیز است بخصوص تو باشی و ...
I can't speak english very well !!
چند روز پیش برای کاری قرار بود از انگلیس با من تماس بگیرند، اما یک مشکل بسیار بزرگ داشتم و آن اینکه، من انگلیسی بلد نیستم ! بالاخره یک آقای خوش برخوردی تماس گرفت و با لهجه ی { بد } بریتانیایی شروع به صحبت کرد، وقتی حرفش تمام شد، گفتم : I can't speak english very well !! از تغییر لحن صدایش معلوم بود که انتظار این حرف را نداشت. بعد با آرامش صحبت کرد و من هم تا جایی که می توانستم جوابش را دادم! اما این یک طرف قضیه بود، بعد از چند روز باز هم تماسی از یک شماره ناشناس {مثل تلفن همگانی} داشتم، فکر کردم یکی از دوستانم باید باشد. گوشی را برداشتم و سلام دادم. اینبار من بودم که جا خوردم! یک خانم خوش صدایی که انگلیسی صحبت می کرد، اسم مرا گفت و بابت ثبت نام من { برای کار خاصی } سوال کرد. گفتم که شما ؟! از کجا تماس گرفتید؟! خودش را معرفی کرد و گفت : از کشور چین تماس گرفتم. گفتم از { ؟ } تماس می گیرید؟ گفت : بله ! خلاصه، حسابی جالب بود، تو طول یک هفته فهمیدم که چقدر از دنیا عقبم ! این هنوز یک زبان بود که نمی دونستم، چه چیزهایی که باید یاد بگیرم و تنبلی می کنم !!
