سر پیچم از این فرمان !
از دیوان اشعار فروغی :
ای پیک سحرگاهی پیغامی از و سرکن
ور تنگ شکر خواهی این نکته مکرر کن
گفتی که بکش دامان از خاک در جانان
سر پیچم از این فرمان، فرمایش دیگر کن
سلام محبوب من !
« او محبوب است »
سلام محبوب من ! حالتان خوب است ؟ روزگار به کامتان باد ! و لبانتان پر از خنده و دلتان مملو از شادی ! من نیز بد نیستم ، زیر سایه ی خیال شما زندگی می کنیم ! وقتی می بینمتان زبانم میگیرد و تمام اعتماد به نفسِ لبریز شده ام محو می شود ! وقتی می بینمتان ، غرق تماشای چشمان حوری وشتان می شوم ! محبوب من ! این سلام و بیان ارادتی است دست به سینه در مقابل شما که وقت دیدار نمی توانم به کلام آورمش ! از من بپزیرید !
تا نوشته ای دیگر ...
همون طور که پیش پیش عرض کردم !!
سلام ! تاختی رفتم و تاختی برگشتم ! شما مقابل سایت محترم نویسا هستید ! کاربران جان ! امروز میخواهم در مورد یک مرد شایسته گفتار استاد صالح علا صحبت کنم ، البته به من میگن : تو با این ریش میخوای بری تجریش !! گفتنی ها بسیارند اما یک شعر از ایشان پاسخ تمام آنچه که خواهم گفت را خواهد داد. تا حماسه ای دیگر (بدرود) خداحافظ !
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم.
آقای کوچیک نواز بنده پرور
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.
منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم
من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم
من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم