اشک های مادرم ...
دیروز مادرم سرِ نماز گریه می کرد ، دلواپس شده بود ! چند روزی بود که صدای برادر غربت نشینم را نشنیده بود ، وقتی دیروز برادرم بعد غیبت چند روزه خبر بستری شدنش در مراقبت های ویژه را بعد از مرخصی شدنش داد ، مادرم فرو ریخت ! اما به حکم مادر بودن طوری رفتار کرد که متوجه غصه اش نشویم ! وقت نماز اشک روی گونه اش سرازیر شد.
چقدر بی تفاوت بوده ام !چشم هایم را می بستم و خودم را از دیدن چنین صحنه هایی محروم می کردم ! اشک های دیروز مادرم مرا ویران کرد...
..................................................................
آسودگی از محن ندارد مادر
آسایش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش
ورنه غم خویشتن ندارد مادر
{ رهی معیری }
می آید ؟ نمی آید ؟ می آید ؟ نمی آید ؟
بالاخره دوره ی ریاست جمهوری دکتر احمدی نژاد رو به پایان است ! البته این سه سالِ گذشته برای ملت بیش از این ها گذشت ! این روز ها عده ای با راه اندازی کمپین هایی خواستار حضور دوباره خاتمی در صحنه ی رقابت ریاست جمهوری ایران عزیزمان هستند ! گرچه اظهار نظر سیاسی کار هر کسی نیست اما من به شخصه با حضور سید خاتمی مخالفم و دلایل خیلی روشنی هم دارم ! البته این نه تنها عقیده ی من بلکه چند تن از صاحبنظران عرصه ی سیاست است ! اما تنها دلیل حمایت از حضور خاتمی با توجه به لوگویی که در نویسا می بینید یک دوست بود ، یک دوست بسیار دوست داشتنی !
چه بی بهانه دوستت دارم محبوب من !
وقت نماز است ، صدای اذان بادها را می شنوم که طراوتی بی همتا به غنچه های نورسته و برگ های غزلخوان درختان می دهند، تُهی می شوم از هر چه بودم و هستم ! فصل دلتنگی است محبوب من ! چه بی تابم ، مثل کودکی برای خرید فصل مدرسه ، مثل یک پروانه به گرد شعله شمع ، مثل نوازش باد بر سرِ شبنم سحرگاهی! چه حس غریبی است. گاهی فکر میکنم که چه بی بهانه دوستت دارم محبوب من ! مگر زیباترین گلِ سرزمین پاکی و صداقت می تواند در مقابل تو خودی نشان دهد ؟ چه معصومی، چقدر پاک و زلالی ، مگر از جادوی چشمانت خبر نداری ؟!
.....................................................................................
بامداد یکی از روزهای اَمرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت