سه شنبه 2 مهر 1387
چه بی بهانه دوستت دارم محبوب من !
وقت نماز است ، صدای اذان بادها را می شنوم که طراوتی بی همتا به غنچه های نورسته و برگ های غزلخوان درختان می دهند، تُهی می شوم از هر چه بودم و هستم ! فصل دلتنگی است محبوب من ! چه بی تابم ، مثل کودکی برای خرید فصل مدرسه ، مثل یک پروانه به گرد شعله شمع ، مثل نوازش باد بر سرِ شبنم سحرگاهی! چه حس غریبی است. گاهی فکر میکنم که چه بی بهانه دوستت دارم محبوب من ! مگر زیباترین گلِ سرزمین پاکی و صداقت می تواند در مقابل تو خودی نشان دهد ؟ چه معصومی، چقدر پاک و زلالی ، مگر از جادوی چشمانت خبر نداری ؟!
.....................................................................................
بامداد یکی از روزهای اَمرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت