محبوب من! یک تار موی تو را به دنیا نمی دهم!
« او محبوب است »
نیمه شبِ سردِ زمستان، دلم گرفته است! در حیاطِ کوچکِ خانه قدم بر می دارم و آسمان را می نگرم! چقدر به هم نزدیک هستیم ، اما براستی فرسنگ ها فاصله بین ما رخ بر افروخته است! عطر حضورت هوای سردِ حیاطِ زمستانی ام را داغِ داغ کرده است! دل به امّیدِ هیچ کسی نبسته ام تا وقتی تو را کنار خود احساس می کنم! وقتی نگاهم خیره به جادوی چشمانِ تو می ماند ، دل می کَنم از همه ی دار و ندارم ، اما نه ! محبوب من ! تو خود ، همه ی دار و ندارِ من هستی ! سر انگشتِ نگاه توست که به من زندگانی بخشیده است! محبوب من ! یک تارِ موی تو را به دنیا نمی دهم!
محبوب من آقایی کن !
« او محبوب است »
محبوب من آقایی كن! منو به غلامی ببر!
یه پول سیا بفروشم و دوباره مفتی بخر!
ارزونترین جنس حراجی میشم ،
دور تو میگردم و حاجی میشم!
(استاد محمد صالحعلاء)
آن که محبوب من است ...
« او محبوب است »
من همان روز که روی تو بدیدم گفتم :
هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید
هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس
آن که محبوب من است از همه ممتاز آید
« سعدی »
