{ بدون عنوان }
از علم تو عالم شده ام !
معشوقی از عاشق پرسید که خود را دوست تر داری یا مرا ؟ گفت : من از خود مرده ام و به تو زنده ام ، از خود و صفات خود نیست شده ام و به تو هست شده ام ، علم خود را فراموش کرده ام و از علمِ تو عالم شده ام ، قدرتِ خود را از یاد داده ام و از قدرتِ تو قادر شده ام، اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم، و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم.
{ از حکایت های مثنوی معنوی - دفتر پنجم }
...........................................................................
پ . ن : سلام ، چند روز نبودم ! ننوشتم تا ببینم کسی نگرانم می شود یا نه ؟
لذتی غریب مرا در خود غرق کرده بود !
پیچ و خم جاده را طی کردیم تا به مقصد برسیم ، حس خوب با تو بودن ! از اینکه در خیالم بودی لذت می بردم ! گرچه مثل همه مسافران به صندلی تکیه داده و جاده را می پاییدم ! اما لذتی غریب مرا در خود غرق کرده بود ! سرزمین های سرسبز ، کوه های سر به فلک کشیده و چمن زار های وسیع در مقابل لبخند تو هیچ بودند ! ظهر بود که به کلیسا رسیدیم . کلیسای استپانوسِ مقدس بعد از سال ها مرمت هنوز هم سر پا ایستاده بود ! داخل صحن عبادتگاه تابلویی از مریم مقدس و فرزندش عیسی به چشم می خورد . شور و حال فرشتگان را می شد احساس کرد ! چه لحظات داغی ... مریم مقدس عیسی را در آغوش گرفته بود اما چشمانش خیره به تو مانده بود ! چه چیزی را در چشمان تو جستجو می کرد ؟ آه مریم مقدس ! از چه تعجب می کردی ؟ مگر رقص فرشتگان را بر گِرد محبوبِ من نمی دیدی ؟ ... هنگام برگشت از این خوشحال بودم که با حضورت سرزندگیِ دوباره ای به کلیسا بخشیدی !