<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>وب نوشته های نویسا</title>
    <subtitle>نویسا جان پناهی است برای دلتنگی های گاه و بی گاه من! و رفیقی است برای تحمل کردن چیزهایی که به تنهایی قادر به تحمل کردنشان نیستم!</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com"/>
    <id>tag:http://neveesa.com</id>
    <updated>2010-03-11T17:25:07+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://neveesa.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>والله آی قیز !</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/165"/>
        <published>2010-03-08T02:32:51+01:00</published>
        <updated>2010-03-08T02:32:51+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/165</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
سؤیله ندی ، بو ادالار ، بو عیشوه&amp;nbsp;بو ناز
واللاه آی قیز بو گؤزللیک سنه ده قالماز !</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/165"><![CDATA[<P><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P><SPAN style="COLOR: #cc0000"><FONT color=#000000 size=2>سؤیله ندی ، بو ادالار ، بو عیشوه&nbsp;بو ناز</FONT></SPAN></P>
<P><SPAN style="COLOR: #cc0000"><FONT color=#000000 size=2>واللاه آی قیز بو گؤزللیک سنه ده قالماز !</FONT></SPAN></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>که اینسان دشمنی...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/163"/>
        <published>2010-02-23T01:43:37+01:00</published>
        <updated>2010-02-23T01:43:37+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/163</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
لـبـت « نـه »&amp;nbsp;گوید و پیداست می‌گوید دلت « آری»&amp;nbsp; 
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری !
« استاد محمدعلی بهمنی »</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/163"><![CDATA[<P><FONT color=#000000 size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=2>لـبـت « نـه »&nbsp;گوید و پیداست می‌گوید دلت « آری»&nbsp; </FONT></P>
<P><FONT color=#000000 size=2>که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری !</FONT></P>
<P><FONT size=2>« استاد محمدعلی بهمنی »</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>هژیر ، فیلی که از موش نمی ترسد!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/162"/>
        <published>2010-02-18T05:25:37+01:00</published>
        <updated>2010-02-18T05:25:37+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/162</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
شنیده بودم که فیل از موش می ترسد، اما امروز که در موردش خواندم یقین پیدا کردم! دلیل ترس فیل از موش به وسعت دید فیل ها بر می گردد و چون فیل نمی تواند به خوبی موجودات و اشیاء کوچکی را که در اطراف پای خود قرار دارد را ببیند به همین سبب وجود حیوان کوچکی مثل موش و خرگوش برای این حیوان عظیم الجثه هراس آور است! 
اما حالا چرا فیل ؟! هژیر دوست خوبم (؟) &amp;nbsp;بهانه ای شد برای به روز کردن این هفته ی من! به همین دلیل در عین حال که احساس می کردم فیل ها را خوب می شناسم باز هم به سراغ فیل ها رف</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/162"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>شنیده بودم که فیل از موش می ترسد، اما امروز که در موردش خواندم یقین پیدا کردم! دلیل ترس فیل از موش به وسعت دید فیل ها بر می گردد و چون فیل نمی تواند به خوبی موجودات و اشیاء کوچکی را که در اطراف پای خود قرار دارد را ببیند به همین سبب وجود حیوان کوچکی مثل موش و خرگوش برای این حیوان عظیم الجثه هراس آور است! </FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>اما حالا چرا فیل ؟! هژیر دوست خوبم (؟) &nbsp;بهانه ای شد برای به روز کردن این هفته ی من! به همین دلیل در عین حال که احساس می کردم فیل ها را خوب می شناسم باز هم به سراغ فیل ها رفتم! جالب است بدانیم که فیل در طبقه بندی علمی جانورشناسان در این جایگاه قرار دارد : فرمانرو:جانوران، شاخه: طنابداران، زیر شاخه: مهره داران، رده: پستانداران، راسته: خرطوم داران! این تقسیم بندی مرا به خنده در آورد! گرچه هژیر خودش فیل است اما بد نیست یکبار دیگر اینها را بخواند!</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>این پست برای هژیر (فیل دوست داشتنی) بود !</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>اگر نان ندارند بروند کیک بخورند !</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/161"/>
        <published>2010-02-10T16:45:30+01:00</published>
        <updated>2010-02-10T16:45:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/161</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
« او به خودش اجازه می داد که در هر امری که مغز ضعیف اش قادر به درک آن نبود، عمل کند و بنویسد » این حرفی بود که ژول میشله، مورخ مشهور فرانسوی، خطاب به المپ دوگوژ، زن مبارز جنبش فمینیست، زد ! دوگوژ بانویی بود که برای احیاء حقوق زنان تلاش بسیاری کرد { البته می توانیم بگوییم برای برتر کردن زن ها نسبت به مردان و انتقام گیری از مردان!} او در گروه «حلقه ی اجتماعی» که در خانه ی سوفی کندروسه گرد می آمدند، گفت : « زن حق دارد که به بالای چوبه دار رود، پس او باید به همان اندازه حق رفتن به بال</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/161"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>« او به خودش اجازه می داد که در هر امری که مغز ضعیف اش قادر به درک آن نبود، عمل کند و بنویسد » این حرفی بود که ژول میشله، مورخ مشهور فرانسوی، خطاب به المپ دوگوژ، زن مبارز جنبش فمینیست، زد ! دوگوژ بانویی بود که برای احیاء حقوق زنان تلاش بسیاری کرد { البته می توانیم بگوییم برای برتر کردن زن ها نسبت به مردان و انتقام گیری از مردان!} او در گروه «حلقه ی اجتماعی» که در خانه ی سوفی کندروسه گرد می آمدند، گفت : « زن حق دارد که به بالای چوبه دار رود، پس او باید به همان اندازه حق رفتن به بالای سکوی سخنرانی را هم&nbsp;داشته باشد. » حالا اینها نه شرح حال زندگی زن فمینیسم است و نه دوره کردن جریانات این جنبش! این چند روز تعطیلات میان ترم بهانه ای شد تا دقیق تر بر روی مقاله ای که چندی پیش با دوستی تصمیم به ارائه آن کردیم، کار کنم! زن از دیدگاه فلسفه! البته به سبب گستردگی موضوع تا کنون روی نظرات روسو، نیچه و کانت کار کرده ام. به خصوص فلسفه ی نیچه و دید متفاوت و جالب آن در مورد زن! در این مسیر مطالعاتی، نگاهی هم به روند تاریخی جنبش فمینیسم داشتم. دروازه ای جدید از اطلاعات در این باب، بر روی من باز شد! </FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>................................................</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>پ ن 1&nbsp;: مطمئنا تعطیلات میان ترم دانشگاه فرصت خوبیست برای خوشگذرانی! با وجود اینکه تلاش کردم به این مهم دست پیدا نکنم باز هم نشد! </FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>پ ن 2 : جمله ای که در تیتر این نوشته آمده است از ملکه ماری آنتوانت است، که خطاب به شش هزار زنی گفته شده که برای تقاضای نان از ملکه روبروی کاخ ورسای تجمع کرده بودند!</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>ما کجاییم ؟!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/160"/>
        <published>2010-02-04T03:20:07+01:00</published>
        <updated>2010-02-04T03:20:07+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/160</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
عنوان خبر این بود : «مردی برای جلوگیری از ربوده شدن پسرش، او را زنجیر كرد!» ، اما متن خبر دردناک تر از آن و تصویری از کودک با نگاه دلخراشش! ماجرا از این قرار بود که دختر چهار ساله ی این پدر را چند ماه پیش ربوده بودند و او برای جلوگیری از ربوده شدن پسرش او را به زنجیر کشیده است.&amp;nbsp;شغل تو رانندگی است و&amp;nbsp;فرزند&amp;nbsp;کوچکش را با زنجیر به نرده‌ای در كنار یكی از خیابان‌های محل توقف موتور خود می‌بندد و تا زمانی كه از كار برمی‌گردد این كودك باید در همین وضعیت بماند.

ما کجاییم ؟! </summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/160"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>عنوان خبر این بود : «مردی برای جلوگیری از ربوده شدن پسرش، او را زنجیر كرد!» ، اما متن خبر دردناک تر از آن و تصویری از کودک با نگاه دلخراشش! ماجرا از این قرار بود که دختر چهار ساله ی این پدر را چند ماه پیش ربوده بودند و او برای جلوگیری از ربوده شدن پسرش او را به زنجیر کشیده است.&nbsp;شغل تو رانندگی است و&nbsp;فرزند&nbsp;کوچکش را با زنجیر به نرده‌ای در كنار یكی از خیابان‌های محل توقف موتور خود می‌بندد و تا زمانی كه از كار برمی‌گردد این كودك باید در همین وضعیت بماند.</FONT></P>
<P align=center><IMG src="http://vahidatashin1.persiangig.com/aaa.jpg"><BR></P>
<P align=justify><FONT size=2>ما کجاییم ؟! سوالی کوتاه اما به وسعت عالم و بشریت! آیا سهم این کودک از زندگی زنجیر است؟! چه تفاوتی بین این کودک&nbsp;و کودکی که با ماشین آخرین مدل ، همراه پدرش پس از صرف یه بستنی جانانه وارد باشگاه تنیس میشن&nbsp;، هست ؟!&nbsp; نگاه پر پرسش این کودک مرا وادار به نوشتن کرد. آیا می توان کاری کرد؟! فردی بود که می گفت: « مارکس برای این افراد کاری نتوانست بکند، آنوقت ما چکار می توانیم بکنیم؟!» اما من همچنان امیدوارم...</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>پس که اینطور !!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/158"/>
        <published>2010-01-27T16:39:24+01:00</published>
        <updated>2010-01-27T16:39:24+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/158</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
داشتم خبرای روز رو مرور می کردم که رسیدم به خبر معارفه ی مدیر عامل جدید ایسنا. این به خودیِ خود خبر جذابی نبود! اما تو همون لحظه که داشتم خبر منتشر شده رو نگاه می کردم، متوجه عکسی از مراسم شدم! عکسی از محمود احمدی نژاد در حال سخنرانی. خوب، این هم به خودیِ خود عکس جذابی نبود! اما عکس وقتی جذاب شد که با کمی دقت بیشتر به تصویر نگاه کردم و ناخواه گفتم : پس که اینطور !&amp;nbsp; و این مطمئنا آغاز یک پروژه ی عظیم بود ! سوالی را در ذهنم مرور کردم! پرچم کشورم چه رنگی بود ؟!! سبز و سفید و قرمز</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/158"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>داشتم خبرای روز رو مرور می کردم که رسیدم به خبر معارفه ی مدیر عامل جدید ایسنا. این به خودیِ خود خبر جذابی نبود! اما تو همون لحظه که داشتم خبر منتشر شده رو نگاه می کردم، متوجه عکسی از مراسم شدم! عکسی از محمود احمدی نژاد در حال سخنرانی. خوب، این هم به خودیِ خود عکس جذابی نبود! اما عکس وقتی جذاب شد که با کمی دقت بیشتر به تصویر نگاه کردم و ناخواه گفتم : پس که اینطور !&nbsp; و این مطمئنا آغاز یک پروژه ی عظیم بود ! سوالی را در ذهنم مرور کردم! پرچم کشورم چه رنگی بود ؟!! سبز و سفید و قرمز - سبز و سفید و قرمز - سبز و سفید و قرمز - آبی و سفید و قرمز - آبی و سفید و قرمز و ... ! حتما مصلحت این بوده که سبز، آبی بشه! من که اصلا نفهمیدم!!</FONT> </P>
<P align=center><IMG src="http://vahidatashin1.persiangig.com/10_8811061246_L600.jpg"></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تو آن شعری که من جایی نمی خوانم !</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/156"/>
        <published>2010-01-06T11:42:52+01:00</published>
        <updated>2010-01-06T11:42:52+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/156</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا كه می بینمكسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینمتن یخ كرده، آتش را كه می بیند چه می خواهد؟همانی را كه می خواهم، ترا وقتی كه میبینمتو تنها می توانی آخرین درمان من باشیو بی شك دیگران بیهوده می جویند تسكینمتو آن شعری كه من جایی نمی خوانم، كه میترسمبه جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینمزبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم كرد؟چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینندكه این من، این من آرام، در مردن به جز اینم !
« استاد مح</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/156"><![CDATA[<P><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P><FONT size=2>نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا كه می بینم<BR>كسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم<BR>تن یخ كرده، آتش را كه می بیند چه می خواهد؟<BR>همانی را كه می خواهم، ترا وقتی كه میبینم<BR>تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی<BR>و بی شك دیگران بیهوده می جویند تسكینم<BR>تو آن شعری كه من جایی نمی خوانم، كه میترسم<BR>به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم<BR>زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم كرد؟<BR>چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟<BR>نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند<BR>كه این من، این من آرام، در مردن به جز اینم !</FONT></P>
<P><FONT size=2>« استاد محمدعلی بهمنی »</FONT></P>
<P>&nbsp;</P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>وقتی که ، وقتی برای به روز کردن نیست!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/155"/>
        <published>2010-01-02T03:22:30+01:00</published>
        <updated>2010-01-02T03:22:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/155</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
گاهی خیال می کنم آتش چه کوچک است
در پـیـش شــعــله های شـــرار فـــــراق تــو
در کسر لحظــه ای به فنــا داده هستی ام
ســوزنــدگی ســخــت تــب اشـــتیاق تــــو
« جواد مزنگی »
....................................................................
پ ن : چند مدتی میشه که حسابی سرم شلوغ شده، &amp;nbsp;یعنی خودم شلوغ کردم! به همین خاطر حتی اندک وقتی برای به روز کردن نویسا پیدا نمی کنم. با نزدیک شدن به امتحانات پایان ترم این رویداد تشدید پیدا میکنه! انشالله تا بعد از فراقت از...</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/155"><![CDATA[<P><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P><FONT size=2>گاهی خیال می کنم آتش چه کوچک است</FONT></P>
<P><FONT size=2>در پـیـش شــعــله های شـــرار فـــــراق تــو</FONT></P>
<P><FONT size=2>در کسر لحظــه ای به فنــا داده هستی ام</FONT></P>
<P><FONT size=2>ســوزنــدگی ســخــت تــب اشـــتیاق تــــو</FONT></P>
<P><FONT size=2>« جواد مزنگی »</FONT></P>
<P><FONT size=2>....................................................................</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>پ ن : چند مدتی میشه که حسابی سرم شلوغ شده، &nbsp;یعنی خودم شلوغ کردم! به همین خاطر حتی اندک وقتی برای به روز کردن نویسا پیدا نمی کنم. با نزدیک شدن به امتحانات پایان ترم این رویداد تشدید پیدا میکنه! انشالله تا بعد از فراقت از...</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>ای جان به لب آمده...!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/154"/>
        <published>2009-12-16T06:21:11+01:00</published>
        <updated>2009-12-16T06:21:11+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/154</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت ای جــــان به لــب آمــــده از تـــو گریـــخت با غم ســر کن که شادی از کوی تو رفــت با شـــب بنشین که آفــتاب از تو گریــخت
« فریدون مشیری »</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/154"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت <BR>ای جــــان به لــب آمــــده از تـــو گریـــخت <BR>با غم ســر کن که شادی از کوی تو رفــت <BR>با شـــب بنشین که آفــتاب از تو گریــخت</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>« فریدون مشیری »</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/152"/>
        <published>2009-12-07T00:44:02+01:00</published>
        <updated>2009-12-07T00:44:02+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/152</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی 
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;دوستت دارم...
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین...
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین...
« احمد شاملو »
.............</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/152"><![CDATA[<P><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN><FONT size=2>دهانت را می بویند مبادا گفته باشی </FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN><FONT size=2>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;دوستت دارم...</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN><FONT size=2>دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد</FONT></SPAN></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><SPAN><BR><FONT size=2>روزگار غریبی است نازنین...</FONT></SPAN></P><SPAN>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><BR><FONT size=2>و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند</FONT></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><FONT size=2>عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد</FONT></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"></SPAN><SPAN><FONT size=2>روزگار غریبی است نازنین...</FONT></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><FONT size=2>« احمد شاملو »</FONT></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><FONT size=2>.....................................................................</FONT></P>
<P dir=rtl style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right"><FONT size=2>پ ن : 16 آذر روز دانشجو ، بر همه ی دانشجویان متفکر و اندیشمند گرامی باد...</FONT></SPAN></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>در چترهای بسته : به استقبال 16 آذر 88</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/151"/>
        <published>2009-12-03T18:57:16+01:00</published>
        <updated>2009-12-03T18:57:16+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/151</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو»
ب ن : در سیر وبگردی هایم به وبلاگ استاد یدالله رویایی رسیدم. مطلب دلنشینی با عنوان «در چترهای بسته» در آن منتشر شده بود که بر فراز آن این نوشته خودنمایی می کرد: به استقبال 16 آذر 88 !
« در چترهای بسته » 
در چترهای بسته باران است خشکی بخار های معلق را به خود نمی پذیرد و در مؤسسات تحقیق، اشباح حیرت باران سنج هارا اندازه می‌گیرند باران ِبی علامت، بی پیغام هوش بلند ساختمان‌هارا به بوی خاک تازه ، سوغات می‌کند و کاخ ها و کنگره ها، ناگاه در عطر کاهگل، همه، غش می‌کنند در چترهای بسته، این</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/151"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>« </FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>به نام تو»</P></FONT></FONT>
<P align=justify><FONT size=2><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>ب ن : در سیر وبگردی هایم به وبلاگ استاد یدالله رویایی رسیدم. مطلب دلنشینی با عنوان <I>«در چترهای بسته»</I> در آن منتشر شده بود که بر فراز آن این نوشته خودنمایی می کرد: به استقبال 16 آذر 88</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif> !</FONT></FONT></P><B>
<P align=justify><FONT size=2><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>« </FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif>در چترهای بسته » </P></B></FONT></FONT>
<P align=justify><BR><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>در چترهای بسته باران است</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>خشکی بخار های معلق را</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>به خود نمی پذیرد</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>و در مؤسسات تحقیق، اشباح</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>حیرت باران سنج هارا اندازه می‌گیرند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>باران ِبی علامت، بی پیغام</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>هوش بلند ساختمان‌هارا</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>به بوی خاک تازه ، سوغات می‌کند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>و کاخ ها و کنگره ها، ناگاه</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>در عطر کاهگل، همه، غش می‌کنند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>در چترهای بسته، اینک ! کدام بام</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>غربال می شود؟</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>اینک کدام میدان</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>تاریخ را میان قفس برده ست</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>تا مردهای باستانی</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>در زرهِ باران</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>باعطسه های شمشیر</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>بر اسب های سرفه</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>از خون سایه ها میدان را در خلاءِ سرخ رنگین کنند؟</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>در چتر‌بسته پوستِ معماری</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>با خشم ِ خارپشت منطق ِارقام را</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>آشفته کرده است</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>در چتر‌بسته شبدرهای وحشی</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>از جلگه‌های دور به راه اوفتاده اند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>و خوشه‌های دیم</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>از کوه‌های اطراف</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>شهر بزرگ را</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>با ارتباط های گیاهی محاصره کرده اند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>ای ارتباط‌های گیاهی</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> ! <BR>برزیگران شبدر! بازیگران ِ درشب</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>! <BR>نَک ارتفاع ها به زمین می آیند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>تا راه رفتن ِ باران را بر تپه ها تماشا کنند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>این تپه‌های پیموده از میله های ممتد</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>که قحط را به حافظۀ نخ نمای آب می‌بافند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>! <BR><BR>در چترهای بسته دروازه های شهر</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>از ازدحام عاج لگدمال می‌شود</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>وقتی که دختران ِجوّ</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>خط های گرم و طولانی می‌گریند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>انبوه ساکتِ پسران ِزمین</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>کز پنجره عبارت های زمزمه گر را می‌بینند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>یاد قیام و خاطرۀ فریاد را</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>بی‌تاب می شوند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>- فرزندان ملت</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>! <BR>دسته‌های مهاجر کندوها</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>! <BR>در اهتزاز پرچم‌هاتان</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>ما جمله کودکی مان را جا گذاشتیم</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR><BR>فراریان افشان</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>از جبهه های دور</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>بر‌کشتگاه نزدیک</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> ! <BR>ای گام های بی‌مهمیز</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>! <BR>ای گام های برکت</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>! <BR>که درمیان مزرعه تاریخ جنگ را</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>بی اعتبارکرده اید</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>شهر از صدای شستن می آید</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>ما از صدای شسته شدن</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> : <BR><BR>با برگ شسته، صخرۀ شسته</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>دل های شسته، عینک های شسته است</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>تردید ِشسته ، احتیاط ِشسته</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>دفترچه های شسته، سفرنامه های شسته</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>تصویب نامه های شسته، وزیران شسته، آه</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>ای اشتیاق شستن، کو سیل؟</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>باران شستشو اما</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>در چترهای بسته جاری ست</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>خمیازه‌های سیل در ترَک ِخاک</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>یاد عزیز ابر را</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>تا انتهای خشکِ وریدش</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR>خون می دواند</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2> <BR><BR>و رویش ِ طناب ازغضبِ مار</FONT><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif><FONT size=2> <BR>و برق شیشه در گذر ِ سوسمار !... </FONT></P></FONT><B>
<P align=justify><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>« یداله رویائی »</FONT></P></B><FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif size=2>
<P align=right></P></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دلا بسوز ...</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/150"/>
        <published>2009-12-01T05:02:45+01:00</published>
        <updated>2009-12-01T05:02:45+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/150</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/150"><![CDATA[<P><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P><FONT size=2><STRONG>دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...</STRONG></FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>... و من چقدر برف را دوست دارم ؟!</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/149"/>
        <published>2009-11-27T14:20:59+01:00</published>
        <updated>2009-11-27T14:20:59+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/149</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>
« به نام تو »
دیشب که اتوبوس جاده را با تکاپو سوی خانه ی مادری&amp;nbsp;می پیمود ، برف را دیدم که خود را همچون موجی ناآرام به شیشه می کوبید، و من لذت می بردم از اینکه برف را می دیدم. مدت ها بود که بی قراری یک شب سرد و برفی را داشتم و این برای لحظه ای محقق شد . به دوستی که کنارم نشسته بود&amp;nbsp;، زیبایی ماه که در سردی شب خودنمایی می کرد را نشان دادم و به زبان انگلیسی (گفته است که فارسی نمی داند)&amp;nbsp;گفتم : من ماه را دوست دارم !&amp;nbsp;او معشوقه ام را به یاد من می آورد ! و او گفت : معشوقه ات کیست؟! و</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/149"><![CDATA[<FONT size=2>
<P align=justify><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>دیشب که اتوبوس جاده را با تکاپو سوی خانه ی مادری&nbsp;می پیمود ، برف را دیدم که خود را همچون موجی ناآرام به شیشه می کوبید، و من لذت می بردم از اینکه برف را می دیدم. مدت ها بود که بی قراری یک شب سرد و برفی را داشتم و این برای لحظه ای محقق شد . به دوستی که کنارم نشسته بود&nbsp;، زیبایی ماه که در سردی شب خودنمایی می کرد را نشان دادم و به زبان انگلیسی (گفته است که فارسی نمی داند)&nbsp;گفتم : من ماه را دوست دارم !&nbsp;او معشوقه ام را به یاد من می آورد ! و او گفت : معشوقه ات کیست؟! و من گفتم : این یک راز است!&nbsp;او به من لبخند زد و من هم با لبخندی پاسخش را دادم و نگاهم خیره به جاده ماند و همچنان لذت می بردم از برف و برف و برف...</FONT></P></FONT>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>محبوب من ! برای من بارانی !</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/148"/>
        <published>2009-11-19T05:46:26+01:00</published>
        <updated>2009-11-19T05:46:26+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/148</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
سلام محبوب من ! مرا ببخش که چند وقتی است نامه ای برایت ننوشتم ! هر چند همیشه در خاطرم هستی اما باران بهانه ای شد که دوباره دل نوشته ای در نبودت بنویسم ! این روزها هوا کمی سردتر از قبل شده است و باران گهگاهی بغض شکسته ی ابر را خبر می دهد! نکند قطره ای از گریه ی آسمان روی گونه هایت ریخته و هوای دلت را ابری کند؟! آسمانِ چشم و سرزمین دلت آفتابی باد! شاید دل آسمان نه به حال من، بلکه مانند من از دوری شما گرفته است. نکند شما لحظه ای خاطر خود را بیازارید؟! برایت چتر می شوم، آسمان صاف می ش</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/148"><![CDATA[<P align=justify><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P align=justify><FONT size=2>سلام محبوب من ! مرا ببخش که چند وقتی است نامه ای برایت ننوشتم ! هر چند همیشه در خاطرم هستی اما باران بهانه ای شد که دوباره دل نوشته ای در نبودت بنویسم ! این روزها هوا کمی سردتر از قبل شده است و باران گهگاهی بغض شکسته ی ابر را خبر می دهد! نکند قطره ای از گریه ی آسمان روی گونه هایت ریخته و هوای دلت را ابری کند؟! آسمانِ چشم و سرزمین دلت آفتابی باد! شاید دل آسمان نه به حال من، بلکه مانند من از دوری شما گرفته است. نکند شما لحظه ای خاطر خود را بیازارید؟! برایت چتر می شوم، آسمان صاف می شوم، پناهگاه می شوم، خدا می شوم، خدا ! گرچه ، محبوب من، برای من تو&nbsp;بارانی، چتری، آسمانی و خدایی! خدا !&nbsp;به خاطرِ ، همه دل هایی که تسخیرشان کردی، مواظب خودت باش!</FONT></P>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>افسوس که پیش « تو » ندارد هنرم قدر !</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://neveesa.com/post/147"/>
        <published>2009-11-04T07:16:59+01:00</published>
        <updated>2009-11-04T07:16:59+01:00</updated>
        <id>tag:http://neveesa.com/post/147</id>
        <author>
            <name>وحید</name>
        </author>
        <summary>« به نام تو »
دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود فریـاد از ین شـب چه شـب بــی سحـری بود دور از تــو من ســوخته تب داشــتم ای گــل!وز شـــور تـو در ســـینه شـــرار دگــــــری بـود هـــر ســو بـه تمــــنای تـــو تا صبح نگـاهــــمچون مرغـــک طـوفــان زده ی در به دری بــود چــون بـــاد ســحرگــاه گذشـــتی و نـــدیــدیدر راه تـــو از بـــوی گــــل آشــفته تــری بـــود افسوس که پیــش «&amp;nbsp;تـو » نـدارد هــنـــرم قدر ای کــاش به جــای هـنــرم ســیم و زری بــود
« استاد شفیعی کدکنی »</summary>
        <content type="html" xml:base="http://neveesa.com/post/147"><![CDATA[<P><FONT size=2>« به نام تو »</FONT></P>
<P><FONT size=2>دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود <BR>فریـاد از ین شـب چه شـب بــی سحـری بود <BR>دور از تــو من ســوخته تب داشــتم ای گــل!<BR>وز شـــور تـو در ســـینه شـــرار دگــــــری بـود <BR>هـــر ســو بـه تمــــنای تـــو تا صبح نگـاهــــم<BR>چون مرغـــک طـوفــان زده ی در به دری بــود <BR>چــون بـــاد ســحرگــاه گذشـــتی و نـــدیــدی<BR>در راه تـــو از بـــوی گــــل آشــفته تــری بـــود <BR>افسوس که پیــش «&nbsp;تـو » نـدارد هــنـــرم قدر <BR>ای کــاش به جــای هـنــرم ســیم و زری بــود</FONT></P>
<P><FONT size=2>« استاد شفیعی کدکنی »</FONT></P>]]></content>
    </entry>
</feed>
