امروز:

یاد آن خاطرِ محبوبِ شما هست ؟!

» نوع مطلب : شاعرانه ،

یاد آن خاطر محبوب شما هست ؟!

که آنروز

همانروز که از مقدمتان عطر بهار آمد و یک باغچه رویـیـد،

گل مست !

من و این دل آشفته شدیم عاشقتان یکسره دربست

و آمد همه ی مهر شما در همه ی حافظه بنشست

و بعد از دوسه روزی

همه ی شهر خبر شد که منم رفته ام از دست !!

***

یادتان نیست گمانم

که چه اندازه پـر از حوصله بودیم ...

چه بسیار

برای غم چشمان هم آغوش گشودیم ...

و در بند نگاه دگران هیچ نبودیم ؟!!

***

مهربان یار دل افروز

از امروز

که آن کهنه رقیـبـم شده پیروز

و من غرق شدم در تب و بیماری و صد غصه ی جانسوز

دل غمزده بشکست !

غمی آمده در سینه ی من

یک غم مرموز

شما را به زبان و دل پرسوز

دعا میکنم ای عشق

که باشید

سرافراز چو دیروز

همان دلبر شایسته ی بهروز !

***

دلآرام

کنون کز بد ایام

منم مانده و دلسوخته در کنج اتاقی

سخن نیست دگر

غیر غم عشق شما

دلبر از کف شده باقی

بجز ذکر دعایی که :

« خود عشق

خود حضرت ساقی

نگهداردتان شاد

میان گل و شعر و غزل و باغ اقاقی »

....

کنون ای همه ی فکر و خیالم
میان گذر ساعت عالم
که از دوریتان رو به زوالم
دلم هست در این شیون و غمگینی و ماتم
که یک لحظه مبادا
نشیند ز غمی گوشه ی چشمان شما قطره ی شبنم
اگر وقت شد و فرصتتان گشت فراهم
به یک جمله ی کوتاه
دهید از خودتان یک خبر خوب
مرا هم
که این گوشه ی دنیا
اگر بی خبر از حال شما باز بمانم
شود قامتم از دوریتان منحنی و خم
و هر لحظه ی این عمر
شود شامل صد نکته ی مبهم
و من زخمی و بیچاره ترین بچه ی آدم
به یکباره
و یا با گذر ساعت و کم کم
دهم جان

و بی فایده باشد

تمام هنر و خاصیت دکتر و مرهم
***
و هر چند که بی فایده
و بگذار بگویم به شما
خاطره ای سرد و پر غصه و بی سود،
از آن تیره شب سخت غم آلود
یکی بود و یکی بود ...
و در دست هوا سردی صد جور و جفا بود
و چشمان من از غصه ی دوری شما
هیچ نیاسود ...
در آن شب ...
دل آزردگی با دگری بودنتان
روح مرا سخت بیالود
و اندیشه ی این وصل
به تلخی غم افزود
و از آتش آن
سوخت دل و ریشه ی امید من از تار و پی و پود
و امروز
نماندست ز من هیچ
مگر یک شبح سوخته ی سرد و غمی زرد و کمی دود
و در قالب یک جمله بگویم
که : شدم یکسره نابود

« جواد مزنگی »

............................................................................................

پ ن 1 : در فاصله ی کمتر از یک هفته « آقا جواد » تو وبلاگش دو تا شعری که من واقعا دوست دارم رو منتشر کرد، و من هم با اجازه ی خودِ آقا جواد...

پ ن 2 : و باز ممنون از مهندس، که بخش دوم این شعر رو اجازه داد برای اولین بار توی نویسا منتشر بشه...


نوشته شده در : یکشنبه 31 مرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .

نـازنـیـــن ربـــــــط نـدارد بـــه تـــو دلتـــنــگــی مــن ...

» نوع مطلب : شاعرانه ،

به جهنــم که مـن از عشق تو مـــردم ، مگـــــــه نه ؟     

و غمــی غیـــــــر فـراق تــو نخـــوردم مگــــــه نـــه  ؟           

درقمـاری که من و عشـق تــو شــرکــت کــــــردیـم 

به جهنــم که بجـــز باخـــت  نـبــــردم ، مگـــــه نه ؟

مشکــلـی نیـســت کــه از داغ فـــــــــــراق رخ تـــو

ســـر به دامان غم و غصـــه سـپــردم ، مگــــــه نه ؟

نـازنـیـــن ربـــــــط نـدارد بـــه تـــو دلتـــنــگــی مــن 

و دلی خسـته که از پـیش تـو بــردم ، مگــــــه نــه ؟

خوش به حالم که زمان بود و من کشته ی عشق   

قـــبــل از عشــق تــو دلارام نــمـــردم ، مگـــــه نه؟

 

« جواد مزنگی »

 


نوشته شده در : دوشنبه 25 مرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .

عطر خوش زن ، قدغن !

» نوع مطلب : شاعرانه ،

 

آبی دریا قدغن ، شوق تماشا قدغن ،

عشق دو ماهی قدغن ، با هم و تنها قدغن ،

برای عشق تازه ، اجازه بی اجازه ...

برای عشق تازه ،اجازه بی اجازه ...

پچ پچ و نجوا قدغن ، رقص سایه ها قدغن

کشف بوسه ی بی هوا ، به وقت رویا قدغن

برای خواب تازه ، اجازه بی اجازه...

برای خواب تازه ، اجازه بی اجازه...

در این غربت خانگی ، بگو هرچی باید بگی

غزل بگو به سادگی ، بگو زنده باد زندگی

بگو زنده باد زندگی...

برای شعر تازه ، اجازه بی اجازه...

برای شعر تازه ، اجازه بی اجازه...

از تو نوشتن قدغن ! گلایه کردن قدغن،

عطر خوش زن قدغن ! تو قدغن ، من قدغن،

برای روز تازه ، اجازه بی اجازه...

برای روز تازه ، اجازه بی اجازه...

{ شهیار قنبری }

..........................................................................................

پ ن : برای یکی از دوستانم...

 


نوشته شده در : سه شنبه 18 خرداد 1389  توسط : وحید.    نظرات() .