امروز:

در چترهای بسته : به استقبال 16 آذر 88

» نوع مطلب : روزمرگی ،شاعرانه ،

« به نام تو»

ب ن : در سیر وبگردی هایم به وبلاگ استاد یدالله رویایی رسیدم. مطلب دلنشینی با عنوان «در چترهای بسته» در آن منتشر شده بود که بر فراز آن این نوشته خودنمایی می کرد: به استقبال 16 آذر 88 !

« در چترهای بسته »


در چترهای بسته باران است

خشکی بخار های معلق را

به خود نمی پذیرد

و در مؤسسات تحقیق، اشباح

حیرت باران سنج هارا اندازه می‌گیرند


باران ِبی علامت، بی پیغام

هوش بلند ساختمان‌هارا

به بوی خاک تازه ، سوغات می‌کند

و کاخ ها و کنگره ها، ناگاه

در عطر کاهگل، همه، غش می‌کنند


در چترهای بسته، اینک ! کدام بام

غربال می شود؟

اینک کدام میدان

تاریخ را میان قفس برده ست

تا مردهای باستانی

در زرهِ باران

باعطسه های شمشیر

بر اسب های سرفه

از خون سایه ها میدان را در خلاءِ سرخ رنگین کنند؟


در چتر‌بسته پوستِ معماری

با خشم ِ خارپشت منطق ِارقام را

آشفته کرده است


در چتر‌بسته شبدرهای وحشی

از جلگه‌های دور به راه اوفتاده اند

و خوشه‌های دیم

از کوه‌های اطراف

شهر بزرگ را

با ارتباط های گیاهی محاصره کرده اند


ای ارتباط‌های گیاهی
!
برزیگران شبدر! بازیگران ِ درشب
!
نَک ارتفاع ها به زمین می آیند

تا راه رفتن ِ باران را بر تپه ها تماشا کنند

این تپه‌های پیموده از میله های ممتد

که قحط را به حافظۀ نخ نمای آب می‌بافند
!

در چترهای بسته دروازه های شهر

از ازدحام عاج لگدمال می‌شود

وقتی که دختران ِجوّ

خط های گرم و طولانی می‌گریند

انبوه ساکتِ پسران ِزمین

کز پنجره عبارت های زمزمه گر را می‌بینند

یاد قیام و خاطرۀ فریاد را

بی‌تاب می شوند


- فرزندان ملت
!
دسته‌های مهاجر کندوها
!
در اهتزاز پرچم‌هاتان

ما جمله کودکی مان را جا گذاشتیم



فراریان افشان

از جبهه های دور

بر‌کشتگاه نزدیک
!
ای گام های بی‌مهمیز
!
ای گام های برکت
!
که درمیان مزرعه تاریخ جنگ را

بی اعتبارکرده اید

شهر از صدای شستن می آید

ما از صدای شسته شدن
:

با برگ شسته، صخرۀ شسته

دل های شسته، عینک های شسته است

تردید ِشسته ، احتیاط ِشسته

دفترچه های شسته، سفرنامه های شسته

تصویب نامه های شسته، وزیران شسته، آه

ای اشتیاق شستن، کو سیل؟


باران شستشو اما

در چترهای بسته جاری ست

خمیازه‌های سیل در ترَک ِخاک

یاد عزیز ابر را

تا انتهای خشکِ وریدش

خون می دواند


و رویش ِ طناب ازغضبِ مار

و برق شیشه در گذر ِ سوسمار !...

« یداله رویائی »


نوشته شده در : جمعه 13 آذر 1388  توسط : وحید.    نظرات() .

دلا بسوز ...

» نوع مطلب : شاعرانه ،

« به نام تو »

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند...


نوشته شده در : سه شنبه 10 آذر 1388  توسط : وحید.    نظرات() .

افسوس که پیش « تو » ندارد هنرم قدر !

» نوع مطلب : شاعرانه ،

« به نام تو »

دوش از همه شب ها شب جان کاه تری بود
فریـاد از ین شـب چه شـب بــی سحـری بود
دور از تــو من ســوخته تب داشــتم ای گــل!
وز شـــور تـو در ســـینه شـــرار دگــــــری بـود
هـــر ســو بـه تمــــنای تـــو تا صبح نگـاهــــم
چون مرغـــک طـوفــان زده ی در به دری بــود
چــون بـــاد ســحرگــاه گذشـــتی و نـــدیــدی
در راه تـــو از بـــوی گــــل آشــفته تــری بـــود
افسوس که پیــش « تـو » نـدارد هــنـــرم قدر
ای کــاش به جــای هـنــرم ســیم و زری بــود

« استاد شفیعی کدکنی »


نوشته شده در : چهارشنبه 13 آبان 1388  توسط : وحید.    نظرات() .