امروز:

از روزگار می ترسم !

» نوع مطلب : شاعرانه ،

« به نام تو »

دو شعر از مرحوم حسین پناهی !

1. «اعتراف»

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از كشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم !
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم !

2 . « نه »

بر می گردم
با چشمانم
كه تنها یادگار كودكی منند
آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟!

...........................................................

پ ن : بهانه ی شعر دومی مادرم بود! خونه شاید بتونه دلتنگی ام رو برطرف کنه! ای کاش میتونستم از دانشگاه انصراف بدم...


نوشته شده در : دوشنبه 20 مهر 1388  توسط : وحید.    نظرات() .

آیا چه کسی تو را ...؟!

» نوع مطلب : شاعرانه ،

« به نام تو »

دردی عظیم دردی ست ...
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
وقتی به کوچه باغ
می برد بوی دلکش ریحان را
بر بالهای خسته خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد !
وقتی که گام سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
در چشمهای من
ابر بهار بود
برگرد...
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه من !
برگرد ...
هرگز دوباره بازنخواهی گشت
و من تمام شب
این کوچه باغ دهکده را
با گامهای خسته طوافی دوباره خواهم کرد
و شکوه تو را
تا صبح ...
تا طلوع سحر با ستاره خواهم کرد
وقتی سکوت دهکده را
برگشت گله های هیاهوگر
آشفته می کند
وقتی که روی کوه
خورشید
چون جام پر شراب
فروی میریزد
و باد این اسب ،
اسب سرکش ناشاد
آشفته یال و سم به زمین کوبان
در کوچه باغ دهکده می پیچد
یاد از تو می کنم !
آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟!
و من
از شهریان بریده به ده اوفتاده را
تا شهر شور و عشق نخواهی برد ؟
آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟!
تا سبزه های دشت
و ساقه لاله عباسی
و بوته های پونه وحشی
به رقص برخیزند
تا آب چشمه گرد سفر را
زان روی تابناک بشوید
و از تن تو
این تن تندیس مرمرین
گرد و غبار خاک بشوید
آیا دوباره بازنخواهی گشت ؟!
آیا سمند سرکش را
چابک سوار چیره نخواهی شد ؟
چون تک سوارها
هر روز گرد دهکده
هی هی کنان طواف نخواهی کرد ؟
آنگه مرا رها شده از من
راهیِ کوه قاف نخواهی کرد ؟
بیهوده انتظار تو را دارم ...
دانم دگر تو بازنخواهی گشت ...!
هر چند اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من
این سرزمین غم زده زندان است
در هر غروب ...
در امتداد شب ...
من هستیم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
تا کی درون سینه نهفتن
گفتن ...
بی هیچ باک و دلهره گفتن
یاری کن
مرا به گفتن این راز باز یاری کن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز ...!

{ حمید مصدق }

........................................................

پ ن : من برگشتم !

 


نوشته شده در : شنبه 11 مهر 1388  توسط : وحید.    نظرات() .

فریاد از جنس کلوب / از حضرت مولانا !

» نوع مطلب : شاعرانه ،

« به نام تو »

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست !


نوشته شده در : سه شنبه 24 شهریور 1388  توسط : وحید.    نظرات() .