پنجشنبه 22 اسفند 1387

داستان کوتاه کوتاه : { من نمی خواستم اینجوری بشه }

   نوشته شده توسط: وحید    نوع مطلب :داستانک ،

 

« به نام تو »

من نمی خواستم اینجوری بشه! وقتی از خرید برگشتیم لباسای جدیدمو پوشیدمو ترقه هایی که از احمد خریده بودم رو گذاشتم تو جیب کاپشنم. چند روز بیشتر به عید نمونده بود. تو بیمارستان هم که بودیم بوی دود و ترقه می دادم اما هنوز لباسای عیدم تنم بود. ساعت تحویل عید، بغضم سرِ سفره ی هفت سین شکست. امسال یه سین سر سفره کم بود. سارا تا چند هفته ی بعد عید تو بیمارستان موند. ولی من ، نمی خواستم اینجوری بشه!

 

نویسنده : وحید شاکر


دوشنبه 5 اسفند 1387

داستان کوتاه کوتاه : دخترکِ عصا به دست!

   نوشته شده توسط: وحید    نوع مطلب :داستانک ،

« به نام تو »

 چراغ قرمز همه ی ماشین ها را مانند پازل یک جا جمع کرد. تکان های نامنظم لب های زن نشان می داد که چیزِ بی مفهومی را بیان می کند. در حالی که تلاش می کرد چادرش را مرتب کند، دستان دختر کوچکش را گرفته بود. دخترک هم با عصایی چوبی که از قد خودش بلندتر بود، ریتم ناموزونی را به راه انداخته بود. عابران، خسته و سردرگم در موج عظیم پیاده رو این ور و آن ور می رفتند و متوجه پیرزنی که پشت سرِ آن دو نفر به یاد کودکی اش چهار دست و پا راه می رفت، نبودند. انبوه ابرهای سیاه و خاکستری آسمانِ شهر را فرا گرفته بود. چراغ سبز راهنمایی اشکال پازل را به هم ریخت !

نویسنده : وحید شاکر


دوشنبه 22 مهر 1387

{خواب} داستانکی از خودم !

   نوشته شده توسط: وحید    نوع مطلب :داستانک ،

{ خواب }

تلاش می کرد که چشمانش بسته نشود ! چون معتقد بود بعد از مرگ زمانِ زیادی خواهد خوابید ! به هر دری می زد تا نصف عمرش را در خواب سپری نکند. بی شک رکورد بیشترین ساعات بیداری را شکسته بود اما دیگر طاقت نداشت. چشمانش کم کم بسته شدند ! حتی صدای نوحه خوان و گریه های مادر و خانواده اش هم برای بازشدن دوباره ی چشمانش کافی نبود !!

بیست مهر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4