پنجشنبه 28 آبان 1388

محبوب من ! برای من بارانی !

   نوشته شده توسط: وحید    نوع مطلب :عاشقانه ها ،

« به نام تو »

سلام محبوب من ! مرا ببخش که چند وقتی است نامه ای برایت ننوشتم ! هر چند همیشه در خاطرم هستی اما باران بهانه ای شد که دوباره دل نوشته ای در نبودت بنویسم ! این روزها هوا کمی سردتر از قبل شده است و باران گهگاهی بغض شکسته ی ابر را خبر می دهد! نکند قطره ای از گریه ی آسمان روی گونه هایت ریخته و هوای دلت را ابری کند؟! آسمانِ چشم و سرزمین دلت آفتابی باد! شاید دل آسمان نه به حال من، بلکه مانند من از دوری شما گرفته است. نکند شما لحظه ای خاطر خود را بیازارید؟! برایت چتر می شوم، آسمان صاف می شوم، پناهگاه می شوم، خدا می شوم، خدا ! گرچه ، محبوب من، برای من تو بارانی، چتری، آسمانی و خدایی! خدا ! به خاطرِ ، همه دل هایی که تسخیرشان کردی، مواظب خودت باش!


چهارشنبه 6 آبان 1388

گاهی کمی غرور بد نیست، محبوب من!

   نوشته شده توسط: وحید    نوع مطلب :عاشقانه ها ،

« به نام تو »

چند هفته ایست که خسته ام، محبوب من ! احساس پوچی که از دانستن به سراغم آمده مرا سخت آشفته کرده است! تلاشِ جلو رفتنم با قدم هایی که به پشت بر می دارم، متضادّند! محبوب من به تو که فکر می کنم پریشان تر می شوم! نه عبادت کردنت کار راحتی است و نه انکار کردنت! مباحثه ها و مطالعه های چند هفته ی گذشته و اتفاقات همراهِ آن، روی شخصیت ام تاثیر گذاشته است! گاهی کمی غرور بد نیست، کمی بد خُلقی، کمی عصبانیت! اما چه کنم ؟! که محبوب من، حتی عهد مغرور بودنم یک آن دوام نیاورد، وقتی که در حضورت با تواضع و ابراز ارادت گفتم : سلام ! و وقتی که پاسخ سلامم را دادی دوباره غرور را جا گذاشته و دل را با خود بردم ! همچون حافظ که می گوید :

زاهد غرور داشت و  سلامت نبرد راه

رند از ره نیـــــــاز به دارالســلام رفت!

 امیدوارم منازعه های عقل و دلِ من خاطر شما را نیازرد. همیشه پایدار بمانی ، محبوب من !


پنجشنبه 5 دی 1387

محبوب من! یک تار موی تو را به دنیا نمی دهم!

   نوشته شده توسط: وحید    نوع مطلب :عاشقانه ها ،

 

« او محبوب است »

نیمه شبِ سردِ زمستان، دلم گرفته است! در حیاطِ کوچکِ خانه قدم بر می دارم و آسمان را می نگرم! چقدر به هم نزدیک هستیم ، اما براستی فرسنگ ها فاصله بین ما رخ بر افروخته است! عطر حضورت هوای سردِ حیاطِ زمستانی ام را داغِ داغ کرده است! دل به امّیدِ هیچ کسی نبسته ام تا وقتی تو را کنار خود احساس می کنم! وقتی نگاهم خیره به جادوی چشمانِ تو می ماند ، دل می کَنم از همه ی دار و ندارم ، اما نه ! محبوب من ! تو خود ، همه ی دار و ندارِ من هستی ! سر انگشتِ نگاه توست که به من زندگانی بخشیده است! محبوب من ! یک تارِ موی تو را به دنیا نمی دهم!


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4